|
خستم سر در گمم دیروز داشتم قدم میزدم و توی فکر بودم هوا هم خیلی سرد بود تو حال و هوای خودم بودم که یه دفعه یه صدای بلندی شنیدم مثل بمببببببببببببببببببببببببببببببببببببببب بر گشتم نگاه کردم دیدم دو تا ماشین با هم تصادف کردن بی اعتنا از کنارشون گذشتم و حواسم همچنان به دور و برم نبود بعد از یه ساعت که گیج و ویج تو خیلبونا راه میرفتم چشمم خورد به یه پسری که از پشت سرم دنبالم میامد اول فکر کردم که دنبال من نیست اما بعد دیدم داره صدام میکنه لیدا خانوم لیدا خانوم لیداااااااااااا برگشتم نگاهش کردم گفت ببخشید سلام گفتم سلام بعد بر گشتم و به راه خودم ادامه دادم یه دفعه پسره اومد جلو و گفت مگه با شما نیستم چرا این چند سال انقدر حالت بده امروز به خاطر تو تصادف کردم پرسیدم به خاطر من به من چه ربطی داره برو پی کارت دیونه گفت آره من یه دیونم اما مثل اینکه خودت دیونه تری 3 ساله که زیر نظرت دارم اما به کسی اعتنایی نمی کنی چرا؟ چرا خودت رو می سوزونی نمیشناختمش نمی دونستم کیه پرسیدم تو کی هستی که تو زندگیه دیگران سرک میکشی گفت یه مجنون مثل تو که سر گذشتش مثل تو هست مواظب خودت باش دیونگی نکن واسه هیچ و پوچ و بعد رفت بهت زده مونده بودم چیکار کنم بعد از یه دقیقه که به خودم اومدم دیدم نیستش هنوزم نفهمیدم کیه اما مطمئنم مثل من نیست این ماه ماه خیلی عزیزیه عاشقشم طوری که همیشه تو این ماه بیرونم تنها ماهیه که آرومم میکنه
روز است و قدم میزنم در این دخمه های بی احساس و چرک آلود دخمه هایی که هم اکنون یار من هستند اما نمی دانم چرا تاریک است تاریک تاریک تاریک همچنان که قدم می زنم من هم جزئی از این تاریکی می شوم تاریکی که خود از خود بیزار است که همگان از آن هراسان و ترسانند من هم سیاه می شوم تنفر تنفر تنهایی بی کسی نبودن پوچ بودن همه ی اینها در من خلاصه می شود شیطان از بهشت رانده شد و من از حس دوست داشتن من که بودم تو که بودی من چیزی جزء چشمانت را نمی خواستم و تورا به نگا هی گرم دعوت می کردم حالا چه دارم قلبی که آکنده از نفرت و حس دوست داشتن است این چه حسی است حالا چگونه می خواهی جواب تک تک هزار تیکه قلبم را بدهی سیا هی سیاهی سیاهی من پر از حس انتقام و تنفر هستممممممممممممممممممممممممممم من از تو نمی گذرم از تمام لحظه هاییکه به خاطرت از دست دادم نمی گذرم من عاشق نیستم من تنفرم
حوصله ندارم حالم خوب نیست خستم از همه از دنیا از خودم از دویدن و نرسیدن ...همیشه همین بوده اهههههههههههههههه از این زندگی چند روز پیش داشتم توی خیابون قدم می زدم دستام رو تو جیبم کرده بودم سرم رو پایین انداخته بودم و راه می رفتم برف میومد خیلی هم هوا سرد بود اما من سردم نبود چون اتشی در قلبم شعله ور بود آتشی که همواره گرمم می کرد همه چیز تمسخر امیز بود دونه های برف روی صورتم می رقصید و سرخیه صورتم رو مسخره می کرد همه چیز رنگ اغراق داشت زمین سفید پوش بود و کلاغ ها ندای غم رو سر می دادند آسمون رنگ خون به خود گرفته بود مه عجیبی جلوی چشمانم رو گرفته بود و من مثل همیشه تنها بودم صبح به اون زودی که هیچ کس بیرون نبود من مثل دختری آواره قدم می زدم این روزا ها خواب خوشی ندارم و همش کابوس می بینم کابوس تنهایی بی کسی نبودن و باز هم از خواب پریدن و اذان هم دیگر این روزاها هنگام خواب پریدن یاریم نمی کند پریشانی تا کی تا به کجا نگاه که می کنم می بینم همه لال شده اند چرا چرا تو می خواهی و عمل نمی کنی چرا چرا می ترسی از چیزی که ترسی ندارد چرا من می نویسم اما کسی نیست که همچون تو بخواند چرا تو نمی خواهی نگرانی ها را پایان دهی من صبور نیستممممممممممممممممم من فنا شدم من همانم که دست رد به سینه ی خوشی ها زدم
زمستان است و سخت سرد همانند قلبم باز غوغای کلاغ ها به گوش میرسه کلاغها پیامی دارن در خیابان ها ی این شهر غمزده قدم می زنم و در فکر فرو می روم که چرا چرا چرا....دیوانه گشته ام دیوانه ای زنجیری که فقط برای خود ضرر دارد و بس شعر نمی گویم اراجیفی بیش نیست همه رفته اند و تنهایم وقت آن است که به این قدم ها دل ببندم دلی چون سنگ سخت ...کلماتم کوتا ه اند مثل عمرم مثل زمستان برای من یک قرن است یک قرن تنهایی حس غریبی است اذان را دوست دارم چون تنها لحظه ایست که آرام می گیرم خواب را دوست دارم چون تنها صلاحیست که می توانم همه چیز را فراموش کنم اما حالا در خواب هم کابوس می بینم کابوس کابوس کابوس....
من غم دیده ام از این زمونه و آدماش از هر چیزی که هست من غم دیده ام از آدم هایی که نمی دونن دارن چیکار می کنن من کیستم هویتم چیست؟چرا گاهی حتی خودم را حس نمی کنم پاییز را دوست درم چون مثل خودم هست ساکت و مظلوم گونه همانند خودم برگ ها می ریزند و نا بود می شوند همانند عمر من درختان در زمستان می میرند و بعد از آن با امیدی دوباره زنده می شون اما من عمرم بیهوده می گذرد منم سوالی هستم یک معما در دل این زندگ او کیست که سالهای سال است به طرفم می آید اما هنوز نزدیکم نشده غبطه می خورم به کسانی که تنها نیستند و همراهانی را در کنارشان احساس می کنند با تمام بی کسی هایم سالهاست که در سوال های خود غرقم و هنوز نجات نیافته ام به کجا می رود این غافله ی عمرم و به کجا میرسد جزء به هیچ بودن منم غمگین ترین دختر این شهر غم زده و تاریک غمگینی تا کی تا آخرت
بعضی وقت ها انتخاب واژه ها چقدر سخته طوری که میری سراغ سخت ترینشون و اونو انتخاب می کنی اما با ساده ترینشون هم آدما منظورتو نمی فههمن و یه دیونه فرضت می کنن گاهی یه دیونه می گه دنیا به این بزرگی پس چرا اینقدر واژهاش کمه بازم با این که واژها رو انتخاب می کنی انگار نه انگار یه بنده خدایی می گفت اگه حرف نزنی بهتره اما من اگه حرف نزنم میترکم به نظر من دنیا خیلی کوچیکه پس واژهاش هم خیلی کمه اما بازم این وسط منم که مثل یه تیکه شیء کهنه و بی ارزش شدم مثل کلبه ی غمگین خاک خورده ی فراموش شده لیدا
بعضی اوقات حس می کنم ازاینی که هستم خیلی بدم میاد نمی دونم چرا اما همین طوره وقتی از کلاس بر می گردم اصلا حواسم نیست که دارم چیکار میکنم توی فکر فرو میرم طوری که صدای هیچ چیز رو نمیشنوم و فقط تنها صدایی که میشنوم صدای قدم هام هست که حتی گاهی اونا رو هم نمی شنوم بیشتر وقت ها دوست دارم تنها تو کوچه ها قدم بزنم و فکر کنم به اینده ای که نمی دونم چی در انتظارمه به گذشته نگاه می کنم و با خودم می گم که آیا از گذشته درس گرفتم یا نه از گذشته ام متنفرم چون همیشه برام مثل یه کابوسه یه کاووس خیلی بد خیلی خیلی بد نوز فکر می کنم که بچه ام اصلا چی دارم میگم ...... آری من همان دخترم که در کوچه پس کوچه های شهر غم در کنار تنهایی خودم قدم میزنم و این تنهاییست که پا به پای من در این شهر غم زده راه می آید من که هستم که حتی از دیدن چهره ی زشت سیاهی فریاد نمی کشم و اه سر نمی اورم و فقط سکوت می کنم و مات و مبهون به این سر گذشت شوم می نگرم تک تک واژه هارا حس می کنم و تک تک روزها را می شمارم اما هنوز وقت من فرا نرسیده و من هم هنوز نمی خواهم که از این شهر غم زده دور شوم آیا روزی خواهد رسید که من هم جزءی از این خاطرات کتاب تاریخی شوم که کودکانی این سرنوشت را بخوانند چه سر نوشت ها خواندم و دیدم زمانی که کودک بودم و فقط سکوت کردم سکوت سکوت سکوت
نمی دانست که هیچ کس نمی تواند خلا تنهایی را برایش پر کند سالها بود که صدایی جز داد و فریادهای دیگران را نمی شنید طمع زندگی همه را کور کرده بود و کسانی هم که می دیدند چیزی جز چهره ی زندگی و تکا پوی بیهوده ای نبود او با خود و در سکوت زمزمه می کرد که این صدا چیست که همه را در خود غرق کرده است ایا روزی فرا می رسد که خود او هم به چنین جنونی دچار شود نمی دانست که چگونه باید زندگی کند او فقط می دانست که یک نفر با اوست که همیشه کمکش می کند و در آخر هر کاربه او میرسد در لحظه لحظه ی زندگی خود او را صدا میزد و از آدمهای او گله مند بود ودر آخر از او تشکر می کرد به خاطر تنهاییش او می دانست که اگر تنها نبود دیگر او را حس نمی کرد و شاید از یاد می برد پس به خاطر همه ی غم های خود و تمام تنهاییش از او تشکر میکرد
شاید روزی بخواند کسی این حکایت تنهایی مرا این نوشته های سراسر بغض آلود مرا این زندگیه غم زده این کلمات در هم ریخته شاید برسد به دست کودکی که در خیابان ها به دنبا ل مردمان می دود برای فروش فال های خود به دنبال دختری که حتی خود نمی داند کیست برسد به دستان مردی که در آشغال ها به دنبال غذایی است به دست تشنه لبی که کنار جویی از احساس نشسته است و لبانش را برای رفع تشنگی زبان می زند به دست بیوه زنی که در بیغوله های شهرمان ساکن است و شیون سر می دهد به دست مادری که احساس مادرانه اش را از او گرفته اند ودر آخر به دست تنهایی چون من بخوانید این حکایت مرگ و زندگی مرا حکایت تنها بودنم را که بدون شک در این حکایت گم است و فانی برای مردمی می نویسم که خود نمی دانند چون من کیستند برای آنان می نو.یسم که نمی توانند بنویسند و آنان که دیوانه وار این زندگیه نکبت بار را دوست می د ارند کی می شکند سکوت و غم من
فهمیدم بیچاره من نه بیچاره سایه از دست من چی می کشه هر دفعه قسم می خوره که دیگه با من بیرون نیاد اما هر دفعه نمی دونم چی جلوشو می گیره و باز دوباره با من همسفر می شه قصه ی ما از یه روز شروع شد تا الان یه روز بارونی می گه هیچ وقت یادم نمی ره که آشنایی مون هم تو در حال دعوا بودی اونم با ادما .آدمایی که همیشه می گی ازشون متنفری دیروز اومده بود سراغم تا منو ببره بیرون واسه گردش نه واسه اینکه هوای دیونه گی از سرم بپره یه سری رفتیم پارک که بازم وقتی آدما رو آخه من از جاهای شلوغ بدم میاد آزارم میده آدما رو که دیدم دید که بازم دارم دیونه تر میشم سوار ماشین شدیم همین طور مثل همیشه بهت زده از چیزی که نمی دونم چیه به بیرون خیره شده بودم رفتیم یه جای ساکت سکوت برش حاکم بود لذت می بردم از این سکوت دیوانه وار چشمام رو بستم به صدای پرنده ها به صدای قیلونی که مثل سماور مادر بزرگا صدا میداد قلقلقلقلقلللللللللللللللللللللللللللللل داشتم واسه خودم اطراف و هجی می کردم صدای یه آبشار یه ابشاری که حس می کردم الان بهش احتیاج دارم تا تموم بند بند وجودمو خنک کنه چشمام رو باز کردم اطرافمو دید زدم سایه نبود با خودم گفتم حتما رفته چیزی سفارش بده یادم اومد که قبل از این که راه بیافتیم گفته بود یعنی با التماس گفته بود دیونه بازی در نیار نمی دونم چه حکایت قریبیه که هر وقت میام این جور جاها نمی تونم جلوی خودمو بگیرم جایی بود که همیشه ارزو شو داشتم زندگی کنم سکوت سکوت سکوت بدون وجود مزاحم بلند شدم نزدیک آبشار شدم نشستم کنارش دستم رو فرو کردم داخل اب وایییییییی چه خنک بود بی اختیار از جا بلند شدم رفتم تو حوضچه زیر ابشاری که واسم مثل تموم عمرم گذشت نشستم میون اب زیر اون آبشار صدای سایه با صاحب اونجا توی گوشم پیچید که بحث می کردن سر من اون مرد داد میزد خانوم خانوم چیکار می کنی چند دقیقه ای صداشونو حرکاتشونو شنیدم و دیدم چشمامو بستم گذشته ی سیاهم مثل برق جلوی چشمام تدایی میشد انگار یه فیلم بود که همه چیز داشت کمدی تخیلی عشق فنا هستی جدایی قلبم تند تند می زد طوری که صدای قلبمو از توی سرم و گوشام میشنیدم هر چی صدای قلبم بیشتر میشد نفسم کم تر بالا می اومد طوری که دیگه هیچی نشنیدم و فقط به گذشته ام نگاه می کردم هیچی توی این عمرم بیشتر از اون لحظه آزارم نداد به زور نفس می کشیدم و اه می کشیدم گرمای دستی رو روی دستم احساس کردم سایه بود که دستم رو گرفت و منو از آب بیرون کشید می گفت خوبی چت شد یه دفعه لیدا لیدا منم هنوز بهت زده بودم اون مرد جلوم نشسته بود و می گفت خانوم می خوای ببریمت بیمارستان اما توی دلش می گفت تیمارستان نه بیمارستان چند نفری که اونجا بودن می گفتن بیچاره دیونست یکی می گفت نه روانیه و من فقط خیره شده بودم به اون پسر که نشسته بود و بهم نگاه می کرد نفهمیدم نگاهش از روی ترحمه یا دلسوزی یا... میلرزیدم یه چک پوله 50 هزار تومنی درآوردم از کیفمو دادم به اون مرد گفتم ببخشید اینم خسارتتون پسره اومد طرفمو گفت دلم به حا ل خودم می سوخت اما حالا دیگه نه چون می بینم که مثل من هم پیدا میشه اونجا بود که فهمیدم آره مثل من هم پیدا میشه یه پتوی مسافرتی انداخت روی شونه هام و به سایه گفت نزار خانوادش این طوری ببیننش سایه هم گفت اونا دیگه عادت کردن به خل بازی های این سوار ماشین شدم و دائم به خودم می گفتم گذشتت ارزشه 50 تومن رو داشت می ارزید که بخوای حتی یه پول سیاه خرجش کنی اما خودم رو تبرئه می کرد م و می گفتم آره چون می خوام دیگه اون طوری نباشم سایه دائم داد میزد که احمق تو دیونه ای نه شیطونیت به درد ما می خوره نه سکوت لعنتیت نمی دونم چرا اینو تعریف کردم شاید این هم جزء دیونه گیه منه اما حالا فهمیدم که همه مثل هم نیستن و بعضی ها هم شبیه من هم پیدا می شه شاید اون پسره هم یه روزی رفته باشه زیر اون آبشارچون خیلی خوب درکم کرد کاری که خیلی ها نتونستن بکنن
|
About
نشستن سنگ بودن است و رفتن رود بودن. بنگر که سنگ به کجا ميرسد جز خاک شدن و رود به کجا ميرسد جز دريا شدن Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 Links
|