تبليغاتX
 کلبه ی غمگین خاک خورده ی فراموش شده من

کلبه ی غمگین خاک خورده ی فراموش شده من

عتیقه شدم در یادها بی آنکه قدیمی باشم

 

من غم دیده ام از این زمونه و آدماش از هر چیزی که هست من غم دیده ام از آدم هایی که نمی دونن دارن

چیکار می کنن من کیستم هویتم چیست؟چرا گاهی حتی خودم را حس نمی کنم پاییز را دوست درم چون

مثل خودم هست ساکت و مظلوم گونه همانند خودم برگ ها می ریزند و نا بود می شوند همانند عمر من

درختان در زمستان می میرند و بعد از آن با امیدی دوباره زنده می شون اما من عمرم بیهوده می گذرد

منم سوالی هستم یک معما در دل این زندگ او کیست که سالهای سال است به طرفم می آید اما هنوز

 نزدیکم نشده غبطه می خورم به کسانی که تنها نیستند و همراهانی را در کنارشان احساس می کنند

با تمام بی کسی هایم سالهاست که در سوال های خود غرقم و هنوز نجات نیافته ام به کجا می رود این

غافله ی عمرم و به کجا میرسد جزء به هیچ بودن منم غمگین ترین دختر این شهر غم زده و تاریک

 

                                                غمگینی تا کی تا آخرت   

 

                                      

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت19:11توسط لیدا | |

بعضی وقت ها انتخاب واژه ها چقدر سخته طوری که میری سراغ سخت ترینشون و اونو انتخاب می کنی 

اما با ساده ترینشون هم آدما منظورتو نمی فههمن و یه دیونه فرضت می کنن گاهی یه دیونه می گه  دنیا به

این بزرگی پس چرا اینقدر واژهاش کمه بازم با این که واژها رو انتخاب می کنی انگار نه انگار یه بنده

خدایی می گفت اگه حرف نزنی بهتره اما من اگه حرف نزنم میترکم به نظر من دنیا خیلی کوچیکه پس

واژهاش هم خیلی کمه اما بازم این وسط منم که مثل یه تیکه شیء کهنه و بی ارزش شدم مثل

                       

                                     کلبه ی غمگین خاک خورده ی فراموش شده لیدا

 

 

+نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت17:41توسط لیدا | |

بعضی اوقات حس می کنم ازاینی که هستم خیلی بدم میاد نمی دونم چرا اما همین طوره وقتی از کلاس بر می

گردم اصلا حواسم نیست که دارم چیکار میکنم توی فکر فرو میرم طوری که صدای هیچ چیز رو نمیشنوم و

فقط تنها صدایی که میشنوم صدای قدم هام هست که حتی گاهی اونا رو هم نمی شنوم بیشتر وقت ها دوست

دارم تنها تو کوچه ها قدم بزنم و فکر کنم به اینده ای که نمی دونم چی در انتظارمه به گذشته نگاه می کنم و

با خودم می گم که آیا از گذشته درس گرفتم یا نه از گذشته ام متنفرم چون همیشه برام مثل یه کابوسه یه کاووس خیلی بد خیلی خیلی بد نوز فکر می کنم که بچه ام اصلا چی دارم میگم ......

 

آری من همان دخترم که در کوچه پس کوچه های شهر غم در کنار  تنهایی خودم قدم میزنم و این تنهاییست

که پا به پای من در این شهر غم زده راه می آید من که هستم که حتی از دیدن چهره ی زشت سیاهی فریاد

نمی کشم و اه سر نمی اورم و فقط سکوت می کنم و مات و مبهون به این سر گذشت شوم می نگرم تک تک

واژه هارا حس می کنم و تک تک روزها را می شمارم اما هنوز وقت من فرا نرسیده و من هم هنوز نمی

خواهم که از این شهر غم زده دور شوم آیا روزی خواهد رسید که من هم جزءی از این خاطرات کتاب

تاریخی شوم که کودکانی این سرنوشت را بخوانند چه سر نوشت ها خواندم و دیدم زمانی که کودک بودم و فقط سکوت کردم سکوت  سکوت سکوت

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت12:18توسط لیدا |

                                   دختر تنها بود و با خود می گفت ای کاش کسی یا کسانی کنارم بودند تا روزگار را با آنان سپری کنم اما

نمی دانست که هیچ کس نمی تواند خلا تنهایی را برایش پر کند سالها بود که صدایی جز داد و فریادهای

 دیگران را نمی شنید طمع زندگی همه را کور کرده بود و کسانی هم که می دیدند چیزی جز چهره ی زندگی

و تکا پوی بیهوده ای نبود او با خود و در سکوت زمزمه می کرد که این صدا چیست که همه را در خود  

غرق کرده است ایا روزی فرا می رسد که خود او هم به چنین جنونی دچار شود نمی دانست که چگونه باید

زندگی کند او فقط می دانست که یک نفر با اوست که همیشه کمکش می کند و در آخر هر کاربه او میرسد

 در لحظه لحظه ی زندگی خود او را صدا میزد و از آدمهای او گله مند بود ودر آخر از او تشکر می کرد به

خاطر تنهاییش او می دانست که اگر تنها نبود دیگر او را حس نمی کرد و شاید از یاد می برد پس به خاطر 

همه ی غم های خود و تمام تنهاییش از او تشکر میکرد

+نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت12:1توسط لیدا |

شاید روزی بخواند کسی این حکایت تنهایی مرا این نوشته های سراسر بغض آلود مرا این

زندگیه غم زده این کلمات در هم ریخته شاید برسد به دست کودکی که در خیابان ها به دنبا ل

مردمان می دود برای فروش فال های خود به دنبال دختری که حتی خود نمی داند کیست

برسد به دستان مردی که در آشغال ها به دنبال غذایی است به دست تشنه لبی که کنار جویی  

از احساس نشسته است و لبانش را برای رفع تشنگی زبان می زند به دست بیوه زنی که در

بیغوله های شهرمان ساکن است و شیون سر می دهد به دست مادری که احساس مادرانه 

اش را از او گرفته اند ودر آخر به دست تنهایی چون من بخوانید این حکایت مرگ و زندگی

مرا حکایت تنها بودنم را که بدون شک در این حکایت گم است و فانی برای مردمی می

نویسم که خود نمی دانند چون من کیستند برای آنان می نو.یسم که نمی توانند بنویسند و

آنان که دیوانه وار این زندگیه نکبت بار را دوست می د ارند

 

                                      کی می شکند سکوت و غم من

 

+نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت13:9توسط لیدا |

             من مثل خیلی از ادما نیسم و شاید خیلی ها مثل من هستن اینو تازه دیروز وقتی با سایه رفته بودم بیرون

فهمیدم بیچاره من نه بیچاره سایه از دست من چی می کشه هر دفعه قسم می خوره که دیگه با من بیرون

نیاد اما هر دفعه نمی دونم چی جلوشو می گیره و باز دوباره با من همسفر می شه قصه ی ما از یه روز

شروع شد تا الان یه روز بارونی  می گه هیچ وقت یادم نمی ره که آشنایی مون هم تو در حال دعوا بودی

اونم با ادما .آدمایی که همیشه می گی ازشون متنفری دیروز اومده بود سراغم تا منو ببره بیرون واسه  

گردش نه واسه اینکه هوای دیونه گی از سرم بپره یه سری رفتیم پارک که بازم وقتی آدما رو آخه من از

جاهای شلوغ بدم میاد آزارم میده آدما رو که دیدم دید که بازم دارم دیونه تر میشم سوار ماشین شدیم همین

طور مثل همیشه  بهت زده از چیزی که نمی دونم چیه به بیرون خیره شده بودم رفتیم یه جای ساکت

سکوت برش حاکم بود لذت می بردم از این سکوت دیوانه وار چشمام رو بستم به صدای پرنده ها به صدای

قیلونی که مثل سماور مادر بزرگا صدا میداد قلقلقلقلقلللللللللللللللللللللللللللللل  داشتم واسه خودم اطراف و

هجی می کردم صدای یه آبشار یه ابشاری که حس می کردم الان بهش احتیاج دارم تا تموم بند بند وجودمو

خنک کنه چشمام رو باز کردم اطرافمو دید زدم سایه نبود با خودم گفتم حتما رفته چیزی سفارش بده یادم 

اومد که قبل از این که راه بیافتیم گفته بود یعنی با التماس گفته بود دیونه بازی در نیار نمی دونم چه حکایت 

قریبیه که هر وقت میام این جور جاها نمی تونم جلوی خودمو بگیرم جایی بود که همیشه ارزو شو داشتم

زندگی کنم سکوت سکوت سکوت بدون وجود مزاحم بلند شدم نزدیک آبشار شدم نشستم کنارش دستم رو

فرو کردم داخل اب وایییییییی چه خنک بود بی اختیار از جا بلند شدم رفتم تو حوضچه زیر ابشاری که

واسم مثل تموم عمرم گذشت نشستم میون اب زیر اون آبشار صدای سایه با صاحب اونجا توی گوشم  

پیچید که بحث می کردن سر من اون مرد داد میزد خانوم خانوم چیکار می کنی چند دقیقه ای صداشونو

حرکاتشونو شنیدم و دیدم چشمامو بستم گذشته ی سیاهم مثل برق جلوی چشمام تدایی میشد انگار

یه فیلم بود که همه چیز داشت کمدی تخیلی عشق فنا هستی جدایی قلبم تند تند می زد طوری که صدای

 قلبمو از توی سرم و گوشام میشنیدم هر چی صدای قلبم بیشتر میشد نفسم کم تر بالا می اومد طوری

که دیگه هیچی نشنیدم و فقط به گذشته ام نگاه می کردم هیچی توی این عمرم بیشتر از اون لحظه آزارم

نداد به زور نفس می کشیدم و اه می کشیدم گرمای دستی رو روی دستم احساس کردم سایه بود که دستم

رو گرفت و منو از آب بیرون کشید می  گفت خوبی چت شد یه دفعه لیدا لیدا منم هنوز بهت زده بودم اون

مرد جلوم نشسته بود و می گفت خانوم می خوای ببریمت بیمارستان اما توی دلش می گفت تیمارستان

نه بیمارستان چند نفری که اونجا بودن می گفتن بیچاره دیونست یکی می گفت نه روانیه و من فقط

خیره شده بودم به اون پسر که نشسته بود و بهم نگاه می کرد نفهمیدم نگاهش از روی ترحمه یا دلسوزی  

یا... میلرزیدم یه چک پوله 50 هزار تومنی درآوردم از کیفمو دادم به اون مرد گفتم ببخشید اینم

خسارتتون پسره اومد طرفمو گفت دلم به حا ل خودم می سوخت اما حالا دیگه نه چون می بینم که مثل

من هم پیدا میشه اونجا بود که فهمیدم آره مثل من هم پیدا میشه یه پتوی مسافرتی انداخت روی شونه هام

و به سایه گفت نزار خانوادش این طوری ببیننش سایه هم گفت اونا دیگه عادت کردن به خل بازی های این

سوار ماشین شدم و دائم به خودم می گفتم گذشتت ارزشه 50 تومن رو داشت می ارزید که بخوای حتی یه

پول سیاه خرجش کنی اما خودم رو تبرئه می کرد م و می گفتم آره چون می خوام دیگه اون طوری نباشم

سایه دائم داد میزد که احمق تو دیونه ای نه شیطونیت به درد ما می خوره نه سکوت لعنتیت نمی دونم چرا

اینو تعریف کردم شاید این هم جزء دیونه گیه منه اما حالا فهمیدم که همه مثل هم نیستن و بعضی ها هم

 شبیه من هم پیدا می شه شاید اون پسره هم یه روزی رفته باشه زیر اون آبشارچون خیلی خوب درکم کرد کاری که خیلی ها نتونستن بکنن

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت12:22توسط لیدا |

دیروز برامون مهمون اومده بود یه مهمونه پررو و فضول این مامیمم گیر داده بود که لیدا

اتاقتو تمیز کن منم که الان حدود یه یه سالی میشه که کسی نیومده تو اتاقم یعنی اگه بیاد به قول

برو بچ سر درد می گیره خلاصه منم که خبر نداشتم مهمونمون کیه بیخیال شدم و در و بستم و

رفتم بیرون وقتی اومدم دیدم به به کی اومده اومدم در و ببندم برم خونه داداشی دیدم یکی مثل

جن بلا نسبت جن گفت لیدا کجا منم گفت سسلام گفت چیه چرا اینطوری حرف میزنی گفتم جن

داد زد گفت کو بیچاره داشت  سکته می کرد خندیدم گفتم تا تو رو دید در رفت کولمودادم بهش

گفتم بچه بیارش یه دفعه دیدم مامانش گفت سلام حال شما خوبین منم گفتم ای متوسطیم دیدم 

هوا پسه الان میگه چقدر... از بچم بیگاری میکشه منم گفتم مریم جون زحمت نکش بده خودم

میارم اونم هی می خواست بگه خودت گفتی منم می پریدم وسط حرفش که نه خودم میارم

خلاصه لباسامو عوض کردمو تموم وسیله هامو ریختم تو کمد و همی آشغالا رو دادم زیر

تخت یه چادر انداختم رو کامپیوترم اومدم بیرون دیدم به به ما می داره زیرابمو می زنه می

گفت این دختره نمی دونم چشه نمی زاره اتاقش و تمیز کنم میگه وسایلمو گم می کنی خودشم

... تا اومد بقیه اش رو بگه دیدم الانه که بی بی سی فک و فامیلو خواجه حافظ و... خبر دار 

میشن مریم سری دوید طرف اتاقم که لیدا جون بریم ببینم در اتاقو که باز کرد 1000تا سفره

 نذر کردم که دست گل به آب نده صدا همه رو دراره گفت چرا اینجا خاک گرفته خندیدم گفتم

مده اگه بخوای می تونم اتاقتو برات اینطوری کنم گفت وا باشه ولی ترسناکه مثل تونله 

وحشته گفتم خبر نداری که خودتم کاملش کردی خلاصه تمومه پست چیبس و تیتاب و ... در

آورد آخرشم گفت اتاقت خیلی خوشگله اما منم گفتم می خوام با اینا دیوارا رو تزئین کنم فکر

کنم فردا برم اونجا در و دیوارو پست اینا میکنه سنگ فرششم میشه پست موزخوب دیگه اتاقه

منم خاک خوردست مثل خودم آخرشم در کمد و که باز کرد تموم لباسام ریخت رو سرش مثل

این بهت زده ها گفت لابد اینم مده دیگه منم گفتم آره این اصل کاریشه خلاصه تا آخر شب یه

بلایی به سرش آوردم که تا الان دارم بهش میخندم ولی فکر کنم الان همه دیگه می دونن جریان منو

که چقدر دیونم فکر کنم دیگه همه فرار کنن از دستم مامانم میگه تو مثل این پسره میمونی که فیلمشو

دارن میزارن شبکه ۱ ولی اون دیگه آخرشه می گم واقعا می گه آره ولی خوبیه اون اینه که دنبال علمه

که من نیستم دنباله آزارم اینم مامیم میگه  

 

+نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت19:21توسط لیدا |

این روزا حال و هوام قاتی پاتیه نمی دونم چمه گاهی غمگینم گاهی خوشحال گاهی مثل دیونه ها البته داداشم 

میگه تو همیشه دیونه بودی و خواهی بود بیچاره اونی که می خواد تو رو بگیره نمیدونم راست میگه یا نه

مامانم میگه جای شکرش باقیه که از شر بودنت و غمگینیت داری امسال شاد و ناراحت و خل و چل و...

میشی خیلی پیشرفت کردی از زندگی یک نواختم بدم میاد شده مثل یه فیلم تکراری که هی تکرار میشه اما

بازم از اون بالاییه ممنوننم که همینم بهم میده و میزاره نفس بکشم راستی دیگه ادم جرات نمی کنه تنهایی

توی این کوچه ها راه بره قبلا همیشه از این کوچه ها میرفتم به خاطر بیزاریم از آدما چند وقته پیش داشتم

از کلاس بر می گشتم مثل همیشه از کوچه می آمدم دیدم یه موتوری داره دنبالم میاد حالا سر ظهر خلوت

هیچ کس هم نبود شانس اوردم (اصلا با هوشم من) کیفم رو گرفتم دستم کنار دیوار راه میرفتم دیدم موتوریه

داره میاد طرفم وقتی رسید بهم شروع کردم با کولم زدم تو سرش آخ میزدمش دلم خنک شد از بس داد زد

همه از خونه هاشون اومدن بیرون یه مردی بود گفت اولین باره که یه دختر حالا این  ع و ض ی رو

میگیره کلی تشویقم کردن و زنگ زدن به پلیس جدی جدی داشتن می بردنم پاسگا منم گفتم اقا من بی

تقصیرم از اینجا هم تکون نمی خورم  حالاماموره می گفت خانوم بفرما برو شما منم می گفتم نمیام فکر

کنم اونا هم فهمیدن من قاتی دارم ماموره به مرده گفت شانس اوردی نکشتت خلاصه این پنجمین سانحه

توی اون کوچه ها بود دیگه هم نخواهم رفت شانس اوردم بابام نفهمید وگرنه از این به بعد خودش گیر میداد می خوام بببرمت و بیارمت

+نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت12:9توسط لیدا |

دیونگی هم عالمی داره

 

 

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت20:3توسط لیدا |

حوصله ی نوشتن ندارم همینو بگم که

امروز روزیه که من اینجا رو پیدا کردم و تصمیم گرفتم بلاگ بسازم تولد بلاگمه تبریک می گم به خودم که  

تونستم درد هامو نا حدودی کاهش بدم بلاگم 1 ساله شد توی این 1 سال دوستای خیلی خوبی پیدا کردم و...

 

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت13:51توسط لیدا |