|
عتیقه شدم در یادها بی آنکه قدیمی باشم
|
||
| همه چیز برایم بوی نا گرفته زندگی عشق و حالا عید هیچ چیز برام لذت نداره و نمیتونه خوشحالم کنه از همه چیز بدم میاد و اول از همه از این زندگی مسخره نمیدونم چرا اینطور شده من از همه فرار میکنم خسته ام ولی نه به معنایی که همیشه تو همه ی بلاگ ها نوشته میشه به معنی واقعی کلمه الان همه ی حس ها رو دارم تنفر. اتیش گرفتن .خستگی .حرص ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااا پ.ن کسی می تونه کمکم کنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟معلومه نههههههههههههههه یه چیز دیگه هیچ مرد واقعی وجود ندارهههههههههههه
الان من مثل این جیگرم سوراخ سوراخه
+تاریخ پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 21:6
نویسنده لیدا
|
میخواهم بیارم بالا روی تمام خوبی ها که همه از انها شروع شد و دل سوختگی هایم تهوع دارم دیشب حتی شازده کوچولوی دیاری که هرازگاهی سر میزد هم فهمید که چقدر حالم از تمامی انچه که هست و نیست اطرافم بهم میخورد ناله های گرگ وحشی که پای تنم خوابیده است به گوش میخورد و هرزگی زنی که شب ها برای تنهاییش و طئمه نشدن گرگ هم خوابی میکند پیداست کورند انانی که پیکرش را میبینند و و باز خود را کور کورانه هم خوابش میکنند متنفرم از کورکورانه رفتارشان متنفرم از لاشخور ها که به انسان مبدل شده اند و دراخر پیکی که من میزنم پر از خون است پس به سلامتی
پ.ن جدا خیلی حالم بده تهوع دارم اگه میتونستم دنیا رو کوچیک کنم رو تموم دنیا بالا میاوردم دلم خیلی پراز اینکه خیلی ها به خاطر تنهایی و چیزای دیگه زیر یکی میخوابن وبهش پناه میارن تا خلعشون رو پر کنن اونوقت اسمشون گذاشته میشه جنده و لاشی ویه ادم هرزه چرا واقعا چرا ما ادما انقد عوضی شدیم چرا وقتی فقط با یکی هستن فقط به خاطر نیاز و تنهایی بازم به لاشیگری متهم میشن
+تاریخ یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 10:41
نویسنده لیدا
تکیه میدهم به افکارم و برایش از تمام دارایی هایش مینویسم افکارم درد میکند و فعلا در دسترس نیستند این روزها احساس بیشتردر دستانم دخیل است و در خفه کردن افکارم
+تاریخ جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 17:44
نویسنده لیدا
افکار پوسیده ی خود را در هم ادغام میکند و از ان دریچه ای میسازد رو به آرمشی که هرگز فراهم نشد دلش برای ارمش درون تنگ شده بود و هر شب خود را در اغوش سردرگمی زندگی میدید چقدر بی احساس احساس زندگی اش را در هم کشیدند و به یغما بردند و میدانی چرا ؟نه هیچکس نفهمید و ندانست که چه شد زندگی اش در هم کشیده شد و حال پوسیده پوسیده میرود از این جهنمی که جهنمش را ساخته اند برایش و تکیه میدهد به دیواری که پر از ترک و شکستگیست ساعتی در هم میرود همچون ساعت های دیگر
+تاریخ پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 17:32
نویسنده لیدا
از همه ی کسانی که برای مادرم دعا کردن خیلی ممنونم هیچ وقت فکرشو نمیکردم که خیلی هاتون حتی مطلب رو بخونین البته کسایی بودن که نخونده نظر دادن مهم نیست برای من این مهمه که خیلی ها برای مادرم دعا کردن که من هیچ وقت فراموش نمیکنم خدایا ازت ممنونم که همه چیز رو بهم برگردوندی خدا رو شکر الان حالش خیلی بهتره ازتون خیلی ممنونم همه رو از شماها دارم و از خدایی که هیچ وقت تنهام نزاشت خواستم براتون نظر بزارم اما جایی هستم که نمیشه ولی جبران میکنم
+تاریخ یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 16:1
نویسنده لیدا
یه چند روزی نبودم و درگیر کارای مامانم بودیم قرار عملش کنن و عملش خیلی سخته دکترا گفتن ریسک عملش خیلی بالاست اومدم ازتون خواهش کنم واسه تنها کسم دعا کنین هر جا بردیمش واسه عمل قبول نکردن تورو خدا براش دعا کنین اخه تنها کسی که تو این دنیا دارم
تو رو خدا جون عزیزتون براش دعا کنین
+تاریخ شنبه پنجم آذر 1390ساعت 12:34
نویسنده لیدا
سیگار به دست و تکیه به دیوارم ذهنم خالی از هر چه که میگذره اطرافم اشک هام خشک شده و نگاهم خیره غمی وجودم را احاطه کرده که از گفتنش عاجزم وجودم پر از غصه است نمیدونم چه طوری و کجا این احساسی که وجودم رو ازدرون خورد میکنه و جان بدنم را میمکد بیرون بریزم
غم نوشته:ای خدا داغونم .خیلی کلافه ام نمیدونم دارم چیکار میکنم
+تاریخ پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 14:49
نویسنده لیدا
ننگ دارم ننگ دارم از تمام وجود هایی که وجود دارند کفن زندگیم را با کافور اغشته میکنم شاید خشبو تر در این دینا زندگی کنم هرچند که زندگی ام بوی تعفن میدهد و بس تکرارش کردم برایم تکراری بیش نیست در حرکاتم سنگینی نگاهم را میشود حس کرد همیشه بغض این نگاهم را فرو برده ام در اعماق وجودم سال هاست که دست سرد خونینی بافشار وارد ذهنم شد و ان را اشفته کرد و حال در این زمان بی حالی و هر شب درهمان کلبه ی مخروبه ی خود به خوابی عمیق فرو میرو که همان شازده کوچولوی دیاری که خود نمیدانست از کجاست با لبها کبود و در هم رفته کنارم مینشست و با حسرت به گوشه ی خرابه ام مینگرید و باز صبح بدون من آنجا را ترک میکرد در زمانی که او نبود سالها بود که بخواب نرفته بودم و زمانی که مخروبه ی مرا پیدا کرد طلسم شدم من از بدو تولد زجر کشیده ام خسته از دنیای خویش کفن را آغشته تر میکنم و به تن سوزن ها را به تنم فرو کن من عروسکی بیش نیستم
+تاریخ یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 10:12
نویسنده لیدا
سرزمینم را تاتار ها به یغما بردند و تمام احساساتم را همراه در این سرزمین همه چیز به یغما رفت و من از تمام داریی هایم فقط تنهایی را به خاطر دارم سکوت را آموختم شکسته شده این زمان بی آرامش حالا سرزمین من پر از تاریکی ست ومن زندانی این سرزمین
+تاریخ جمعه یکم مهر 1390ساعت 10:28
نویسنده لیدا
جسدی بیجان بر روی زمین افتاده درون کالبدش هیچ چیزی بی داد نمی کند جز نگاه های سرد آدم ها و عصیان زندگی هیچ چیز نمی خندد و درفرا سوی زندگی نکبت بارش ترسی جز نیرنگ و دروغ و خود خواهی موج نمی زند فرسنگ ها با فرهنگش دور بودند ادم هایی که فقط کالبد داشتند فرهنگی که فقط درونش عشق صداقت و پاک دامنی جای داشت
+تاریخ چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 16:30
نویسنده لیدا
|
||